نمی دونم چرا دیگه مثل قبل نمیام بنویسم.
قبلنا بیشتر روزمرگیامو می نوشتم اینجا. چرا الان نمیام، نمی دونم.
خیلی بده که نمی نویسم. عادت داشتم به ثبت اتفاقای روزانه م.
اون موقع شاید خاص نبودن ولی مرورشون چند سال بعد خیلی خوب بود.
باید از نو بنویسم.
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی

سه هفته س شکیبو ندیدم. اعصابم خورده. دلم براش تنگ شده.
دوران عقد با کسی که همشهریت نیست واقعا سخته.
همه ش دوری و دلتنگی. اووووووف 
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
شب مزخرفی رو گذروندم. کلافه م.
کاش عشقم پیشم بود. به آغوشش نیاز دارم. به بوسه هاش.
به اینکه سرمو بذارم رو سینه ش و آروم بگیرم.
اَه...
از همه چیز بدم میاد.
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
یکشنبه شب قرار بود خواهر شوهرم اینا که اومدن شهر ما بیان خونه مون.
هر چی نشستیم و نشستیم نیومدن تا طرفای ده و نیم. زنگ که زدن رفتم پیشوازشون.
اومدن تو حیاط سلام احوالپرسی و روبوسی کردن بعد خواهر شوهر
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی